در میان کتابهای فراوانی که در خانه مان هست ،يک کتاب برایم ارزش دیگری دارد.کتابی که مرا به خاطرات سالهای دور ميبرد.صفحه اول این کتاب نوشته ای داردکه چهل سال وچندماه پیش نوشته شده است و اینگونه آغاز میشود: "به توکه عليرغم خردسالی ات ،دارای روحی پاک و انسانی هستی و ............".
کلاس پنجم ابتدایی بودم وخانم معلم درس آرش کمانگیر رامیخواندومن حواسم به کتاب بغل دستی ام بودکه عکسهایش با همه کتابها فرق داشت."آی تو حواست کجاست"؟و این آغاز آشنایی بیشتر من با کسی بودکه همواره خط پررنگ حضورش را در زندگی ام احساس کرده ام.
موضوع انشا این بود که ميخواهید چکاره شويد.پرشور نوشتم میخواهم معلم شوم که به بچه ها سواد یاد دهم.نگاهی به من کرد وگفت :حیف تو نیست.هفته بعد گفتم:خانم اجازه ما دوباره نوشتیم.بیاییم بخونیم.گفت:بيا
خواندم: ميخواهم نویسنده ای شوم که دردها را بگويد وبه فکرمشکلات مردم باشد.نگاهم کرد ولبخند رضایتي زد.
نوشتم ونوشتم.از مرد فقیری که به خاطر دزدیدن یک حلب روغن نباتی ازبقالي ،از مردم کتک میخورد.از پسری که از زمستان وسرما نفرت داشت ،از سیاهان آمريکا که برای آزادی شان میجنگیدند واز هرچیزي که میدانستم وقتی بخوانم خانم معلم لبخند رضایتی خواهد زد.
حالا و پس از سالها اين کتاب یادآور آن روزها،آن نوشتن ها وآن لبخندهاست.
بیست وهفتم مرداد٨٩
عالی بود.
پاسخ دادنحذفFX