۱۳۸۹ مهر ۲۰, سه‌شنبه

جمیل

باران ريزي مي باردومن راه میروم،بی آنکه بدانم کجا ميروم وچرا؟دانه های ریز باران بي آنکه دیده شوند خیسم میکنندونميگذارند شوري اشکهايم را بفهمم.رهگذران می آیند ومیگذرند.من اما ناخود آگاه در آنها مینگرم شاید جمیل را دوباره ببینم.مگر میشود؟مگر امکان دارد؟ 
با آن موهای فرفري ،چشمان درشت سیاه وصورت آفتاب سوخته اش اول می ترسانيدت،چراکه مستقیم در چشمهایت خیره میشد.بعدتر می فهميدی پشت آن چشمان سیاه آهو بچه ای نشسته است.خیلي کم حرف میزدوخیلی چیزهارابا تکان سر ميگفت.روستایي بود وجدا از کمرويي اش اين را از دستهای بزرگ ، سنگین وزمخت اش مي شد فهمید .
آهوی معصوم با آن چشمهای سیاه درشت ومهربان ، بی هیچ خطای بزرگي، در سپیده دم یک روز گرم تابستانی بيست وسه سالگی اش ناتمام ماند.

                                                                                          بیست ودوم مرداد٨٩

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر