۱۳۸۹ مهر ۲۰, سه‌شنبه

آبشار کوچک من


اول بار صدایش را شنیدم ، چنان گوش نواز بود که به سمتش کشیده شدم. در مسیر بازگشت از کوهستان از راههای تازه ای می گذشتم. پیش رفتم و دیدمش. آرام و با شکوه و با توان بسیار فرو می ریخت و حوضچه ای کوچک پیش  روی خود ایجاد کرده بود. پیش تر رفتم، کفش و جوراب در آوردم و پایم را درون آب سرد آن گذاشتم. سپس پیراهن کندم و به آب زدم. فشار آب چنان زیاد بود که نمی شد زیر جریان آن ایستاد،اما چنان مهربانانه جسم را نوازش می داد که خستگی از همه سلولها بیرون می شد و تازگی و طراوت را به جان می ریخت. احساسی از انسان اولیه بودن داشتم، هنگامی که آب را اولین بار کشف کرده بود و با آن یکی شده بود.
حالا چهار سال است این آبشار محل رفت و آمد من است، تابستانها به آب میزنم ودر فصول دیگر که آب اطراف آن   بالا می آید از دور نظاره اش می کنم . یکبار در پاییز مردی را دیدم که آب تنی میکردوسنگهای دور و بررا می بوسید ، دلیل را پرسیدم گفت: اینجا عبادتگاه من است ، هر بار با آمدن به اینجا جانی دوباره می گیرم.گفتم :در این هواسردت نمی شود؟ گفت :این آب سرد درون مرا گرم میکند.


                                                                                      ۶ مرداد ماه  ٨٩

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر