روی رختخوابم دراز کشیده ام وسقف را نگاه می کنم. حس میکنم همه بدنم را درهاونی کوفته اند. شب خوب نخوابیده ام؛ نه اینکه دیشب را خوب نخوابیده باشم ، مدتهاست که دیگر خوب نمی خوابم. اصلاً نمی خواهم از جایم بلند شوم تا آفتاب آنقدر زیاد شود که با پررویی از کنار پرده های کشیده اتاقم راهی به درون پیدا کند. آن موقع است که سر و کله مامان پیدا می شود، با مهربانی ولی با دلخوری می گوید:
دختر لنگ ظهر شد، نمی خوای پاشی. بس ات نیست ایننقدر می خوابی.
می داند که بیدارم. میخواهد به رویم نیاورد. نزدیک تر می آید، موهایم را نوازش می کند. توی چشمهایم نگاه می کند، ته چشمهایش غمگین است.
پاشو مادر، پاشو به مامان کمک کن. تازه از عمل پاشدم. والله خودمو می کشم. خودت می بینی که چطوری کار می کنم.
دستم را توی دستش می گیرد وبا مهربانی آنرا نوازش می کند.
دختر، کوچک که بودی آنقدر لوست نمیکردم. تازه حالا یادم افتاده که باید دخترمو لوس کنم وقتی سی سالش شده، بعد مثل اینکه از گفتن جمله آخر پشیمان است،ادامه می دهد:
دخترم مث ماه شب چارده است، کی باورش می شه که سی سالشه.
می داند و می دانم که دروغ می گوید. هرروز صبح پس از نوازشهای مامان وقتی کشان کشان به دستشویی می روم، توی آیینه دستشویی خودم را نگاه می کنم. لاغری ام باعث شده که صورتم کشیده تر به نظر بیاید و دماغم بزرگتر.
نمیدانم به جز مامان دیگر کی مرا می پسندد. مامان قربان صدقه ام می رود وصبحانه ام را می آورد. اشتها ندارم اما به زور مامان یکی دو لقمه ای می خورم.
- دخترم امروز میریم بازار یه خورده دلت وابشه.
- مامان میدونی که من پیاده نمی تونم بیام.
- عیب نداره؛ فقط از اینجا تاایستگاه اتوبوس پیاده میریم. اتوبوس هم درست تا سر بازار میره، از اولای بازار یه خورده خرید دارم. زیاد تو نمی ریم. یک کم بریم آدما رو ببین، مسیرمون از کنار بازار طلا فروشاس، یه نگاه هم به اونجا میندازیم.
حوصله اش را ندارم. یعنی حوصله هیچی را ندارم. دوست دارم فقط توی اتاقم دراز بکشم و به سقف نگاه کنم. به جز مامان، حوصله بابا و دو تا داداشم رو هم ندارم.
بابا که همیشه پر سرو صدا می آید. نرسیده دستش روی زنگ می رود و آنقدر فشار می دهد تا در باز شود. بارها مامان گفته " آخه ما جت نیستیم که از اینجا تا دم در یه دقیقه بیاییم. یه دونه بزن یه خورده صبر کن دوباره یکی دیگه بزن" اما این حرفها توگوش بابا برو نیست. دو کوچه آنورتر از خانه مان "تزریقاتی" دارد. درمحله به او دکترمی گویند چون همه کار از تزریق آمپول و وصل سرم و پانسمان وحتی شکسته بندی از دستش بر می آید. بابا می گوید:"ازبوق سگ تا حالا سرپا بودم، خسته ام، صبرم کجا بود؟". و مادر دست بر می دارد چرا که می داند بیفایده است.
یکی ازداداشهایم شهرستان کار می کند. جنوب برای کارگری می رود. دو سه ماه یکبار پیدایش می شود، در مدتی که اینجاست ، اکثراً با دوستانش بیرون است. فقط شب اول و آخر مال ما است. شب اول سوغاتی ها را پخش می کند و شب آخر توشه راهش را می گیرد. داداش کوچکترم بیکار است. او هم از صبح دنبال کار می رود اما دست از پا دراز تر بر می گردد. هر وقت که خانه است زانوی غم به بغل می گیرد و به فکر فرو میرود. موهای سرش ریخته و حسابی پیر شده است.
مادرم گاهی که از کوره در می رود، می گوید: تو و داداشت واسه من و بابات شدید آینه دق. آدم زحمت بکشه بچه بزرگ کنه، شما دو تا که اینطوری، اون یکی بذاره بره شهرستان، فقط خواهرت که اونم با بچه هاش و شوهرش سرگرمه.
فردای آنروز خواهرم با سر و صدای دو بچه اش می آیند. اگه خانه شلوغ نباشد، دوست دارم بروم و با بچه ها بازی کنم. یک پسر و یک دختر دارد. پسره پنج ساله است و حرفهای گنده گنده میزند. دائم از ماشینهایی صحبت می کنه که قرار است بخرد. ماشینهایی که آنقدر بزرگ است که همه فامیل توی آن جا می گیرند. خودش هم رانندگی می کند. می گوید خاله را بغل دست می نشونم، اونکه شوهر نداره. مثل اینکه دل او هم برا ی من می سوزد. اما دختر خواهرم را دیوانه وار دوست دارم. دو ساله است، تازه زبان باز کرده و آنقدر شیرین حرف میزند که نگو. وقتی به من خاله می گوید از شوق دیوانه می شوم. در آغوشم می گیرمش، بویش می کنم و می بوسمش. او هم که علاقه مرا به خودش می بیند، زود خودش را لوس می کند و می گوید : خاله قاقا بخر. ددر ببر. دستش را می گیرم و بیرون می برمش. مادرم به خواهرم می گوید: بیشتر اینجا بیا. می بینی که چه شوق و ذوقی با دیدن بچه ها می کنه.
خواهرم آرام که من نشنوم می پرسد: خبری نیست؟
نه مدتهاست که خبری نیست.
دست دختر خواهرم را میگیرم و به کوچه می برم. می خواهم برایش خوردنی بخرم و او را به پارک نزدیک خانه مان ببرم. خاله کاکا بخر " کاکا به کاکائو و شکلات می گوید" . یاد دیروز می افتم که با مادر به بازار رفتیم. توی اتوبوس کنار مادر نشسته بودم. روبرویم جوان بلندبالایی ایستاده بود. نا خواسته گرم تماشایش شدم. آنقدر نگاهش کردم که یکباره که سرش را بالا آورد، جا خورد، خجالت کشید. مامان متوجه شد و سقلمه ای توی پهلویم زد که یعنی " بسه. چیکار می کنی، پسره رو خوردی"
جوان ایستگاه بعد پیاده شد. نمیدانم چرا فکر کردم اونم مثل داداش کوچکه ام بیکاره و دنبال کار می گرده. چون خیلی توی فکر بود. یعنی مثل اینکه یک غمی داشت.
برای دختر خواهرم شکلاتی میخرم و به سمت پارک حرکت می کنیم. سوار تاب می شود، آرام هلش می دهم . نمی دانم چرا امروز حالم بهتر است. یک دقیقه او را زمین می گذارم و خودم سوار تاب می شوم . کسی در پارک نیست، تازه باشد مهم هم نیست. آنها که همیشه حرف می زنند؛ بگذار باز هم بزنند. از تاب که پیاده می شوم دست دختر خواهرم را می گیرم که قدم بزنیم. او پشت سرم می گوید" تاب خوبه" . کمی که راه می رویم خسته می شود و می خواهد که بغلش کنم می گوید: " خاله بغل" می خواهد اشکش در آید که بغلش می کنم .وقتی بغلش می کنم ناگهان جوان دیروزی در اتوبوس را می بینم که از کنارم می گذرد. نگاهم به دنبالش است؛ ظاهراً به سمت دفتر پارک می رود. با دختر خواهرم به درپارک می رسیم. حالم بهتر است. پسر خواهرم با ماشینش به شمال رسیده و دارد همه را در ویلایش پیاده می کند. مادرم خوشحال است و خواهرم می خندد. مادر می گوید:
- میدونی کی اومده بود؟ خواهرت خوش قدمه.
- نه، از کجا بدونم.
- مادر اون پسری که دیروز تو اتوبوس بهش خیره شده بودی؟
خودم را به ندانستن میزنم و می گویم: وا، از کجا فهمیدی مادر اونه، تازه چیکار داشت؟
- واله چند بارتو رو قبلاً دیده بودن. پسره هم بدش نیومده. اما چون بیکار بوده جرات نمیکرده؛ حال مثل اینکه کارش درست شده، جلو اومدن. همسایه مونه ، کوچه پشتی می شینن. اومده بود وقت بگیره برای خواستگاری.
- آخه ما که اونا را نمی شناسیم.
- باشه آقات تحقیق می کنه، چشم بسته که دختر مث دسته گل مونو نمیدیم بهشون.
- راستی مامان نپرسیدی چند سالشه؟
- چرا، گفت سی و دو سالشه، من هم گفتم که سی سالته، مادره گفت بهش نمیاد.
حس می کنم همه دردها و کرختی ها از تنم رفته اند. زندگی برویم لبخند می زند. اما مطمئن نیستم که بیدارم. از بس که در رویا دیده ام که کسی می آید و مرا با خودش به جاهای دور و به شهرهای سرسبز می برد. ابتدا در ذهن ام شاهزاده ای بود که با اسب سفید قشنگی می آمد. مرا پشت خودش می نشاند و می رفت. اسبش یال و کوپالی داشت که نگو. بعد رویاهایم زمینی تر شدند؛ شاهزاده جوان، شهری شد و اسب ماشین آخرین سیستم. اول بنز بود و بعد پژو شد و بعد پراید و پیکان. در رویاهای آخرم دیگر ماشین مهم نبود، مهم این بود که دستم را می گیرد و به جایی دیگر می برد. حالا نمی دانم در رویا هستم یا در واقع مرد رویاهایم را پیدا کرده ام.
ششم تیر ماه ٨٠
سلام این ذقیقا یه داستانه با تمامی عناصر یک داستان موفق باشید
پاسخ دادنحذف