۱۳۸۹ مهر ۲۲, پنجشنبه

بستنی


 ایستاده است واز درون چهارچوب تنگ پنجره به من نگاه میکند. بادیدن من میخندد ودستش را دراز میکند.بستنی را از دستم ميگیرد و به دهان میبرد.در هر اشاره اش به بستنی لذتی ناپیداست.چقدر سریع بستنی را تمام می کند.درحال رفتنم که صدايش را می شنوم .ميگوید: سیگار

      نشستن اش راسر سفره نمي توانستي ببينی. کافی بود از ذهنت بگذرد "نمک" به  آنی پیش رويت بود.ایستادنش هم به چشم نمیامد، ظرف نفت را با آن جثه کوچکش به دوش میکشید وبخاريها را پرمیکرد.هوا هنوز روشن نشده با چند نان تازه وارد ميشد.صبحانه خوردنش را  ندیده بودم. خیلی زودتر از دیگران نان و پنیری می خورد.     
 باورش سخت  بود که ببینی مادر نشسته  است. ساعات طولانی  پشت  پنجره در انتظار بستنی و دقایق  فراوان در  انتظار آن که مرد سیگار هما را برایش پرتاب کند.  با حسرت به سیگار کشیدن انها که در کوچه اند نگاه میکند.  دیگر دغدغه ای برای کارکردن ندارد و آن چشمهای هر دم نگران بی آنکه عمقی درشان باشد نگاهت میکنند 
آهوی تیزپا سالهاست که رفته است.چهره دومش نتوانسته تصویر اولش رامحو کند.خاطراتش در هم می آمیزد،اما آهنگ خنده هایش ونگراني دائمی اش با ما خواهد ماند.


بیست وپنجم مرداد٨٩                                       

۱ نظر:

  1. افسوس که از آن نسل از مادران کمتر کسی به جا مانده است.

    پاسخ دادنحذف