ذغالهای منقل هنوز توان داشت و با تکان بادبزن شعله ور می شد. زن روسری اش را دور چانه اش محکم تر گره زد. مرد غرق در رویا بود.
: چه راههایی که نرفتم ، چه کارهایی که نکردم، حالا هنوز باید ساعت چهار نصف شب با زنم اینجا باشیم .همه جا کار کردم، تو مرغداریها،تو کارخانه ها و کارگاهها .
تا کی باید بدوم.
مشتری گفت: آقا نسوزه؟
مرد بلال را پشت و رو کرد.
: عجب کاری بود اون پودر سیر. صدها کیلو سیر رو چرخ می کردیم. بعد توی یک سینی بزرگ داخل فر روی قفسه های آهنی می ذاشتیم. اوایل سعی کرده بودم یکی دو بار بدون ماسک برم داخل فر. اما چشمام از گاز سیر بدجورسوخته بود و در رفته بودم.
چندشد آقا؟
زن به جای مرد جواب داد: دو هزار تومان و پول را گرفت .
زن فکر کرد: بد نشد فکر کنم هشتاد هزار تومانی فروختیم، سی تومن اش استفاده اس .
: صاحب کارگاه آدم خوبی به نظر می رسید. هر چه کم داشتیم بهمون داد تا توخونه پشت کارگاه زندگی کنیم. بعد هم یه عالم اسباب بازی آورد که بچه ها با هاش مشغول بودند.
زن پرسید :بریم یا هنوز وایسیم؟
مرد گفت: یه نیم ساعتی بشینیم . هنوز رفت و آمد هست.
:همه چی از اونجا شروع شد که یه کامیون ده تنی سیر از همدان رسید. صاحب کار چون توی کارگاه جا نداشت، مجبور شد بار رو تو خونه مون خالی کنه. از اون روز بود که دو هوا شدم. مثل این بود که کیسه های سیر بهم می گفتند ما مال توییم ما رو ببر. هر روز که از کارگاه بر می گشتم و سیرها را میدیدم وسوسه ام بیشتر می شد. بالاخره تصمیم ام رو گرفتم . یه راننده کامیون همشهری آشنا داشتم بهش زنگ زدم و گفتم سه شب بعد بیاد که سیرها رو با وسایل خودمون یکجا ببره .
دامنه کوه که ازسرشب شلوغ بود حالا کم کم خلوت می شد. هوا هم سردتر می شد.ابتدای کنار مسیر بساط کرده بودند. بساط شان یک منقل ، مقدار زیادی ذغال و دو گونی بلال بود که حالا فقط نصف دومی باقیمانده بود. کم کم سر و کله کوهنوردها پیدا می شد، آنها اهل خرید نبودند. محکم و جدی گام بر می داشتند. مشتریان آنها معولاً زوجهای جوانی بودند که برای پرسه زدن به دامنه کوه می آمدند. صدای خنده ها شان زودتر از اینکه پیدا شوند بگوش می رسید. زن به مرد می خندید و میگفت آمدند. مرد آتش را جان تازه می داد تا صداها بالای سرشان برسند و بپرسند:
- بلالش خوبه؟
- شیربلاله چند تا بدم؟
- دوتا
زن در فکر بچه ها بود که دو تایی در اتاق سرایداری مجتمع خوابیده بودند. خرج زندگی با حقوق سرایداری جور نمی شد. مرد هم یک جا بند شو نبود و حوصله اش زود سر می رفت. هر وقت هم به او اعتراض می کرد، زود عصبانی می شد وکتکش می زد. هرچند این بار پیشنهاد زن که به اینجا بیایند را قبول کرده بود.
:صبح روزی که تازه زنم رو راضی کرده بودم، با راننده کامیون قرار گذاشته بودم و وسائل خونه را کمی جمع و جور کرده بودیم که شب بریم، صاحب کار با یه کامیون اومد و گفت سریع سیرها رو بزنید تو ماشین ،پس شون می دیم. وا رفتم .گفتم مگه لازم تون نمی شه؟ گفت فعلاً که وضع بازار معلوم نیست. وقتی کیسه های سیر رو داخل کامیون می ذاشتم، مثل این بود که آرزوهاموخاک می کردم. هنوز بعد از پنج سال وقتی فکر می کنم اگه صاحب کار یه روز دیرتر اومده بود،الان مجبور نبودم این موقع شب اینجا بلال بفروشم، دلم می سوزه. سه روز بعد صاحب کار عذرمو خواست.
زن سردش بود ،به زمانی فکر کرد که به خاطر دعوای مرد با صاحب مرغداری بیرون شان انداخته بودند. به معرفی مغازه داری نزد مردی رفتند که کارگاه تولید پودر سیر داشت. مف بچه ها آویزان بود و زن آن لحظه آرزویش فقط این بودکه به جایی برود که سر پناهی داشته باشند.
مرد روی آتش آب پاشید، وسائل را جمع کرد. کالسکه کوچکی را که از توی خرت و پرت ساکنین مجتمع پیدا کرده بودند آورد. منقل و کیسه نصفه بلالها را داخلش گذاشت. آشغالها را هم گوشه ای رها کرد. دقایقی بعد در اتاق کوچک سرایداری در کنار بچه ها از حال رفته بودند. خورشید انوار طلایی اش را کم کم آشکار می کرد.
اول آبان 89
نمي دونم فكر كنم پيام داستان رو اونجوري كه منظورتون بود نگرفتم! متن روان و شيوا بود اما!
پاسخ دادنحذف