۱۳۸۹ مهر ۱۶, جمعه

هوشنگ خان

  اولین دیدارمان بسیار کوتاه  بود.خيلي منزوی به نظر می آمد.با اینکه همسایه بودیم و خانم اش به خانه ما رفت وآمد داشت اما خودش کمتر به چشم می خورد.تازه شاید پس از ششماه بود که دور هم جمع شدیم.مردي  با صورتي سرخگون وسبیلهاي نه چندان پر پشت  که کم حرف میزد ومحبت عمیق اش را در هر کلام اش میتوانستی حس کني.مردی عاشق خانواده که حتي در تحکم هایش نیز نشانی از مهری عميق دیده میشد. بعدها که صاحب فرزند شد نیزدر رفتارش با کودکانش همين حالت محسوس بود.
در موقعیتی کاری وسخت با من همراه شد. تنها به خاطردوستی آمد و کم مانده بود جانش را هم سر این کار بگذارد.وقتي مهمانش میشدی این روحیه چنان خود را نشان میدادکه احساس ميکردی در خانه خودت هستی و باید این را چنان بروز دهی که باورش شود.با وجود اینکه شاید چهار سالی میشود که هوشنگ خان را ندیده ام امروز بیاد او ومحبت بی پیرايه اش افتادم  و آرزو کرد م کاش نزدیک بودیم ومی توانستم از نزدیک به آن چشمهای مهربان وابروهای پرپشت نگاه کنم و بگویم دوست من تو سمبل خوب آذری هایي هستي که ديرجوش اند اما دوستی هاشان عمیق وپر  محتواست.
                                                                    سی ام تیرماه ٨٩

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر