۱۳۸۹ مهر ۱۶, جمعه

عاصی


صدای شلیک گلوله، پاهایی که به سرعت دور می شدند و پس از آن به فاصله چند ثانیه همهمه.
در پانزده سالگی با علی هم مدرسه بودیم، خانه هامان به هم نزدیک بود ومسیر طولانی تامدرسه را باهم می رفتیم و می آمدیم. راجع به کتاب، سیاست، درس و همه چیز صحبت می کردیم. علی تا یکسال قبل در اصفهان درس طلبگی می خواند. به خاطر بیماری کچلی در کودکی موهای سرش ریخته بود و کلاه بر سر می گذاشت.
نویسنده در پاسخ به پسر نوجوانی که راجع به " بهم پیچیدن زن و مردی در یکی از صفحات کتاب وگناه آلوده بودن اش" سئوال کرده بود، از کوره در رفت، کتش را از تن در آورد و فریاد زد:
وقتی من در کوره های آجرپزی خشت می زدم، وقتی تو کارخانه بلورسازی با شیشه ها آب می شدم و به هزار شکل در می آمدم اون کجا بود؟ وقتی از شدت گرسنگی پا به در و دیوار می کوفتم کجا بود؟ چرا فریادهامو نمی شنید .
خشم نویسنده فرو نشسته بود، اما بهت و حیرت ما را گرفته بود و قادر به حرف زدن نبودیم.
  از آن روز به بعدتمام مسیر رفت و برگشت به مدرسه را بحث می کردیم، گاه صدایمان بلند می شد. علی سعی می کرد همه چیز را با علم توضیح دهد. به کتابهایی اشاره می کرد که این روزها خوانده بود. من اما سعی می کردم دین را با علم آشتی دهم، شب و روز راجع به این مسائل فکر می کردیم. اما او با سرعت در مسیر تازه پیش می رفت.
کلاه را که از روی سرش برداشت، موهای اندکش نتوانست لکه های سفید روی سرش را بپوشاند.
: من اینم به همین طور که می بینید، دیگه نمی خوام کلاه رو سرم بذارم.
نگاهش کردم، هنوز زمان درازی لازم بود که بتوانم قیافه جدیدش را بپذیرم.
با قبول شدن در دانشگاه راههایمان از هم جدا شد. علی به امواجی پیوست که با خلاف جریان رفتن اش نزدیکتر بود. دورتر شدیم.
علی آزاد بود و نخواسته بود به هر فرمانی تن دهد. گفته بود من نیستم، ادامه نمی دهم. سر قراری رفته بود و بعد خبر بد را شنیده بودیم.
                                                         سال شصت و شش
                                              بازنویسی: چهارده شهریور هشتاد و نه

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر