۱۳۸۹ مهر ۲۰, سه‌شنبه

مادر

شاید دورترین خاطره عمرم است.بوی خاک اره که با بخار وعطرکله پاچه مخلوط شده بود. پنج ساله بودم ودستهای نرم زنی نوازشم ميکرد و این رازي بود که باید در سينه نگاه میداشتم.

مادر بساط کرسی را جمع کرده بود تا منقل را جانی تازه بخشدومن شادان ازفرصت بدست آمده روی لحاف کرسی وبالشها وتشکها جولان ميدادم. هراز گاهي برسرم فریاد ميزد ودوباره به کارش ادامه میداد تا کار منقل تمام شد و آنرا زیر کرسی گذاشت.این بار جدیتر از من خواست که از روي کرسی پایین بیایم.من سرمست از بازی بودم و چیزی نمی شنيدم تا اينکه ناگاه طعم خون را حس کردم. مادر اولين چیزی را که دم دستش بود برایم پرت کرده بود. به سمت ام آمد،از دیدن خون خودش بیشتر ازمن ترسیده بود و گریه میکرد. با دواگلي جای زخم را تمیز میکرد و میگفت: چقدر بگم نکن مادرجون.
 من از درون پرده اشک این بار زنی را میدیدم که برعکس همیشه نوازش میکردومهربان بود.شيرینی این نوازش حتی درد زخم را از یاد میبرد.
                                     هفتم مرداد89  



                                                                                  

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر