کتابها در دستم عرق کرده بود.قلبم تندتر از همیشه ميزدو گویی میخواست از دهانم بیرون بزند.مرد سبیل باريک وچشم سبزسايه به سايه ام میامد.بي آنکه بخواهم پشت سرم را مدام نگاه میکردم.شاید از جلوي کتابفروشي دنبالم افتاده بود.اول بار آنجا دیدمش. با چشمهای دریده اش توی صورتم نگاه کرد. اهميت ندادم،اما کم کم وحشت به جانم افتاد.راه چاره اي نداشتم جز اینکه خود را درمیان مردم گم کنم.ازکوچه هاي فرعی راه گریزی يافتم.چند لحظه بعدبا پیراهنم نم کتابها را خشک ميکردم.از رفتن به خانه دوستم هم منصرف شده بودم.
دوروز بعد در کوچه باریکی که انتهایش به کوچه خودمان ميرسيدبا دو نان سنگک به خانه میرفتم.روي پله هاي خانه ای قديمی اورا ديدم که ایستاده وبه من نگاه میکند .
بی آنکه بخواهم سلام کردم.با"سلام جانمی" گوشت تنم را آب کرد.ترسان ازکنارش گذشتم وتا به کوچه خودمان رسیدم ،شروع به دویدن کردم .
شب هرچه کردم از خرید نان طفره بروم،فایده نداشت.کتاب سووشون را کنارگذاشتم وبیرون زدم.در کوچه باریک در حالیکه ميدویدم ميخواندم "به کجای اين شب تیره بیاویزم قباي ژنده خودرا "هر آن منتظر بودم مرد از خانه بيرون بیايد وبگوید:بفرمايید همینجا آويزان کنيد .
گامهایم همراهی نمیکردند.مرد سبیل باریک دم به دم نزدیکتر میشد.آنقدر نزدیک که صدای نفسهايش را می شنیدم.دستش را دراز ميکرد تا مچ دستم را بگيرد.میکوشیدم خود را خلاص کنم.آنوقت بود که با وحشت از خواب می پریدم.خیس عرق بودم.انگار که مسافتی طولاني را دویده باشم.
همه جارا می کاویدند.وسایل را بهم میریختند.به یاد نمی آوردم این خانه کدام خانه مان است.نوشته ها وکتابها پدیدارمیشدند.با هراس از خواب مي پریدم .
فرداي آنروز که از بچه های محل شنیدم احمد آقاهمان مرد سبیل باریک پسوندي بیشرمانه در پی نامش دارد وکارش پرسه زدن در اطراف مدرسه هاوکوچه هاست گویي تازه متولد شدم.
شانزدهم تير 80
باز نویسي بیست ودوم شهريور89
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر