- برای چی اومدین اینجا؟ کی به شما اجازه داد؟
- آقا ما فقط از اینجا رد می شدیم.
- خیلی بیجا می کردین رد می شدین؟ چه حقی داشتین که رد شین؟
- خوب آقا خیابون خداست ، برای رد شدنه.
- زبان درازی هم می کنی؟ یه خیابونی نشونت بدم.
- ببخشین آقا، دیگه از اینجا رد نمی شیم.
- به همین سادگی، دیگه رد نمی شین. باید معلوم بشه چرا راهتون رو از اینور انداختین؟
- دفعه آخرمون بود دیگه نمیایم، غلط کردیم
- آره گفتی و تموم شد. واسه ما مسئولیت داره، مگه هر ننه قمری میتونه از اینجا ردشه.
- آقا به خدا ما چیزی ندیدیم. بذارین بریم قول میدیم دیگه ازاینور نیایم.
- فقط به یه شرط ، اگر بدونم کلمه ای راجع به این خیابون جایی گفتید من میدونم و شما
-چشم آقا ،ماغلط میکنیم به کسی حرفی بزنیم.
مرد شلوارش را بالاتر کشید. کمربندش را سفت کردو شاهد دویدن دو نوجوانی شد که گویی از قفس آزاد شده بودند.
بیست و هشتم مهر هشتادو نه
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر