برا ی همه آنانی که عزیزی را از دست داده اند
می رفتم که از پشت شیشه ها دیدمش. دستها را مثل همیشه پشت کمرش قلاب کرده؛ با قیافه ای جدی و در هم قدم می زد. جلوتر رفتم. دست تکان دادم . چند ضربه به شیشه زدم. نگاه کرد؛ اما نگاهش عمق نداشت. گویا مرا نمی دید. حالت چشمهایش تغییری نکرد، به را رفتن اش ادامه داد. های و هوی کردم؛ صدایش کردم. دلم برای دیدنش یک ذره شده بود. اما نگاهم نکرد.
چشمهایم را که باز کردم،؛ قطرات اشک در گوشه هایش حلقه زده بود. پدر چه دور بود و چه دست نیافتنی .
هر روزش را شمرده بودم. چون روزها به سختی می گذشت. ولی حالا بعد از چهارماه و این خواب؟
چه واضح می دیدمش. همانگونه مغرور و سرافراز. مادر که رفته بود؛ کم گریه نکرده بودم. اما مثل اینکه انتظار رفتن اش را می کشیدم . غمگین شدم ؛ اما جا نخوردم. اما راجع به پدر؛اصلاً فکرش را نکرده بودم. او که همیشه استوار، مغرور و پرجذبه بود،
خودم هم نمی دانم چرا. به نظر م می رسید او جاودانه است. بیماری اش و دردهایش را نمی دیدم. او فراتر از بیماری ، او برتر از درد بود. درد می کشید، اما نه تسلیم پذیر نبود.
جا خوردم، در هم پیچیدم وقتی دیدم روی راحتی خانه ما با دهان نیمه باز آنچنان آرام برای همیشه خوابیده است و گرمی و حرارت از تنش رفته است. نمی توانستم بپذیرم، نمی خواستم. با رفتن مادر به پدر دلخوش داشتم و جاودانگی اش، بعد احساس کردم؛ ریشه هایم بریده اند،چراغ خانه پدری ام خاموش شده بود.دیگر تکیه گاهی نداشتم. روزهایی بسیار گویی در فضا معلق بودم؛ همسرم و بچه هایم نمی توانستند مرا به زندگی پیوند بزنند، جگرم سوخته بود. خود را بی ریشه می دیدم؛ ناتوان و بی تکیه گاه.
زمان بزرگترین مرهم است، در صد و بیست و یکمین رور می بینم که پدر خیلی خیلی دور است و باید زندگی را اینجا ببینم، در نوازشهای همسرم؛ درتلاش بی وقفه پسرم و در بازیهای دخترم. زندگی اینجاست، باید آنرا حس کنم و قطره قطره اش را بنوشم.
دخترم صدایم میزند: مامان؛ مامان.
هشتم اردیبهشت ماه هشتاد
رفتنی میرودوآمدنی میاید*شدنی میشودوغصه به ما میماند.
پاسخ دادنحذفیادش گرامی
امیدوارم همواره در کنار یکدیگر کانون گرم خانواده تان سرشار از شادی ونشاط باشد.
خدا رحمتشون کنه.
پاسخ دادنحذفیادش گرامی باد.
FX