باز ایستاده بود و انتظار می کشید. درست سر ساعت سه، مثل همیشه روز سه شنبه و مثل همیشه با لباس سراپا سرخ و همان جای همیشگی دم باجه تلفن.
هنوز روسری اش قرمز بود. درست پنج سال بود که هر روز سر ساعت می آمد ده دقیقه می ایستاد و می رفت. اوایل کسی به او توجه نداشت. بعد از مدتی باو نزدیک شدند. متلکی می گفتند و می رفتند. بعد نزدیک تر آمدند و چیزهای بیشتری گفتند، اما دختر گویی نمی شنید و نمی دید. فقط می آمد، ده دقیقه می ایستاد و می رفت.
کم کم دست از سرش بر داشتند و او هم مثل اتومبیلهایی که در رفت و آمد بودند و دودی که بر فراز شهر بود عادی شد، اما اوهنوز می آمد. در این پنج سال چهره دختر رنگ پریده تر شده بود،اما اطرافیان فقط لباس سرخش را می دیدند و همه با هم فکر واحدی را تکرار می کردند " نومزد داشته، قالش گذاشته، با یکی دیگه ریخته روهم ، دختره دیوونه شده".
دختر به هیچ جای مشخصی نگاه نمی کرد، چهره اش بهت زده بود. اگر روسری سرش نبود عابران و کسبه محل می توانستند تک و توک موهای سفیدی را که در سرش بود ببینند. چین هایی هم روی صورتش پیدا شده بود. دختر این ده دقیقه را ساکت و بی حرف می گذراند. گاهی کسانی که میخواستند داخل باجه بشنوند از او می پرسیدند: خانم شما تلفن می زنی، دختر پاسخی نمیداد. همواره در این ده دقیقه همچنان به دور دست نگاه می کرد.
*********
سلام سلام
خوبی؟ خوبم
کاری با من داشتی؟ آره داشتم
پس چرا دیروز تو کوه نگفتی؟ نمی شد
پس بگو میگم، میدونی، می دونی آخه چه جوری بگم؟
پسر ساکت بود و چیزی نمی گفت. پنج دقیقه می گذشت و او فقط من و من می کرد.
پس چرا چیزی نمی گی ؟ خودت حدس بزن
من از کجا حدس بزنم؟ میدونی فکر کردن بهش آسونه ، ولی گفتنش خیلی مشکله
باز هم سکوت
میدونی میخواستم ازت بخوام
ازت بخوام که با هم باشیم
با هم باشیم؟ آره باهم باشیم
یعنی آره دیگه خودت که میدونی، زیاد اذیت ام نکن
یعنی چی؟ فعلاً با هم باشیم، همدیگه رو ببینیم، اگه جور بودیم بعد
باید فکر کنم باشه فکر کن
جوابتو تا کی باید بدم؟ من جواب آره یا نه نمی خوام، اگه نه بود که هیچ
ولی اگر آره بود، باید سرا پا سرخ بپوشی
آخه چرا سرخ؟ شاید همین پیشنهادت باعث بشه جوابم نه باشه . بهر حال خودت می دونی
پس کی همدیگه رو ببینیم؟ سه شنبه هفته بعدساعت سه دم باجه تلفن
*********
دخترآمده بود، اولین سه شنبه ساعت سه دم باجه تلفن. اما جوان نیامده بود. هر بار فکر کرده بود که جوان می آید:
سلام خوبی؟ سلام خوبم
چقدر لباس سرخ بهت میاد؟ خودت خواستی، حتماً می دونستی، اقلاً حالا بگو چرا سرخ؟
جوان ساکت مانده بود و دختر فکر کرده بود که جوان همیشه آبی می پوشید. درست به رنگ نیلی آسمان.
شاید صورتش خیلی زیبا نبود، اما چشمهایش گویی دریایی تمام نشدنی بودند. دریایی آبی آبی. وقتی سخن می گفت، دختر آرزو میکرد حرفهایش هیچگاه تمامی نداشته باشد.
من آسمونم تو خورشید منی درست توی سینه ام، آسمون بی خورشید چقدر تنهاست، چقدر غمباره
اما خورشید اگه آسمون نباشه، کجا می تونه باشه، جای خورشید فقط تو آسمونه، اونم رو سینه اش، اما راستی من خورشیدم؟
نه توخورشیدی، نه من آسمون، تو خورشید منی، من آسمون تو
*********
جوان هیچگاه نیامده بود. نگاه دختر همچنان به دور دست بود. ده دقیقه تمام شده بود. براه افتاد و رفت. کسی چه می دانست. شاید او روزی باز می آمد و شاید، و شاید خورشیدی دیگر یافته بود، خورشیدی که در سحرگاهان بر سینه اش نشسته بود، راستی در آن هنگام دهانش چه می کرد؟ از گفتن ایستاده بود؟ و چشمهایش به چه می نگریست؟
بیست و یکم مهرماه شصت و شش
بازنویسی بيستم مرداد 89
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر