۱۳۸۹ مهر ۲۰, سه‌شنبه

تابستان آن سال


بدنبالش می دويدیم. چادرش را محکم دور خودش پیچيده بودوباانگشتان دست راستش نگه داشته بود.هر وقت با دستش کار داشت چادررا به دندان میگرفت.از اتوبوسي به اتوبوس دیگری میرفتيم. باماحرف نمیزد.تنها گاهي زیر لب چیزهای نامفهومی میگفت. رفتیم ورفتیم تا به دیواربلندی رسیدیم. با چشمهای دریده شان او را نگاه میکردند. ازدیوار گذشتیم و پس از عبور از راهروهای درازی به آنجا رسيدیم. مرد آنجا بود. از پشت ميله ها  نگاهمان کرد، نگاهش سرد و بی رمق بود.
باز گشتیم. حالا برابر چشمانم تصویر کودکي شش ساله با شلوارکی است که اخم آلود در میان میله هاي پیچ پیچ ایستگاه اتوبوس ایستاده و به مردی می انديشد که با دوچرخه اش میتوانست از ماشينها جلو بزند وحالا پشت آن دیوارهاست.



 سیزدهم مرداد ٨٩                                                                

                                     

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر