آقا فریدون به نیمه های قصه رسیده بود وما جز دهان اوچیز دیگری نمیدیدیم، روی پشت بام خانه اختر خانم هر شب این ماجراتکرار میشد.همه مستاجرهاجمع میشدند و هر شب داستان تازه ای میشنیدیم.گویی خستگی کار روزانه مردان وزنان وشیطنتهای ما بچه ها با کلام او از جانها بدر میشد.
خانه اختر خانم مثل خانه های دیگرمستاجری نبود،چون صاحبخانه در خانه نبود ، همسایه ها آزادانه تر زندگی میکردند و روابط بسيار نزديکی با هم داشتند.حوضي در وسط حیاط بود که تابستانها محل آب بازي ما بود.آخرین بار پس از مراسم عروسی که مابین پسر خاله دوازده ساله وخواهر سه ساله من برگزار شده بود،عروس خسته ازمراسم عروسي با لباس عروس به داخل حوض پريده بود. خاطره اي که حوض وسط حیاط خانه اختر خانم را باهزاران خاطره کوچک وبزرگ ديگراز آن در ذهنم جاودانه کرده است.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر