حدود ساعت ٣ بامداد از خواب بیدار شدم . برای دیدن ساعت گوشی تلفن همراه را روشن کردم . پیامی بر صفحه نمایان شد." شما را دوست دارم مثل نان و نمک"
نام فرستنده معلوم نبود اما شماره با 914 شروع می شد، از آذربایجان، جزییات پیام را نگاه کردم و فرستنده را شناختم. پیام شب قبل ارسال شده بود و معلوم بود بعد از اینکه تماس برقرار نشده شعر ناظم حکمت هدیه شده است. قلبم لرزید و بی اختیار به بیش از سی سال پیش سفر کردم.
درخانه ای قدیمی در محله عباسی تهران به ضیافتی فقیرانه دعوت شده بودم، اتاقی اجاره ای که ده کارگر آذری در تابستان پنجاه وهشت در آن اسکان داشتند، جوانانی که بیشترشان از حوالی اردبیل به آنجا آمده بودند، نادعلی و برادرش هم در بین آنها بودند. نادعلی پزشکی میخواند و تعدادی دیگر نیز در بین آنها دانشجو بودند.
مرد صاحبخانه از سر شب وارد اتاق شد و ما را که می خواستیم با هم پیرامون همه چیز گفتگو کنیم در خماری گذاشت.از هرنوع کلکی استفاده کردیم که او را دک کنیم، خمیازه کشیدیم، خود را به خواب زدیم، جا انداختیم، تا گردن زیر لحاف رفتیم وحتی خوابیدیم، اما او تا آخرین لحظه که مطمئن نشد همه ما خوابیده ایم از اتاق بیرون نرفت. بدتر از آن اینکه ساکت نمی نشست و یکریز حرف می زد، خاطره می گفت، نصیحت میکرد و امان هم نمی داد که کسی صحبت کند. وقتی بالاخره رفت، در اتاق تاریک و در حالت دراز کشیده رویاهایمان را با هم تقسیم کردیم، به خواب رفتن نادعلی زیاد طول نکشید و صدای آرام نفسهایش به من فهمانید که بخش زیادی از حرفهای مرا نشنیده است.
نزدیک به دوازده سال بعد اورا در تبریز دیدم. تنها خاطره ای دور و گنگ از او داشتم. برای ادامه تحصیل به تبریز برگشته بودم و او آخرین روزهای انترنی اش را می گذرانید. چندی بعد مدرکش را هم گرفت. با آن دستهای بزرگ، با همه وجود با آدمی دست میداد و محبتش را منتقل می کرد. بی آنکه روانپزشک باشم کم کم متوجه رفتارهای عجیب او شدم. گاهی جمله ای را چندین بار تکرار می کرد. برداشتش از حرفهای تو چیزی سوای واقعیت بود. به همکارمن برداشتش ازحرفهای ساده من پیرامون بالا بودن یا پایین بودن قیمت یک کالا را گفته بود وآنها را حرفهایی توطئه آمیز و بدخواهانه پیرامون خودش تلقی کرده بود. به او گفته بود که همین امروز نام مرا همه جا می نویسد و به دیوار میزند. شک و تردید همه وجودش را فرا گرفته بود، ویران شده بود و به هیچ چیز اعتماد نداشت . در آن سالهای بد بر او چه گذشته بود؟
سالها گذشت و روابط ما ادامه یافت. دورادور به خانه ما رفت و آمد می کردولی رابطه اش با همکار من خیلی بهتر بود. شاید چون گذشته تلخ مشترکی با او نداشت و بعلت زبان مشترک و روحیات صمیمی اش با او راحت تر بود.
نادعلی بعد ها حالش بهتر شد، ازدواج کرد و صاحب دو فرزند شد . در منطقه خودشان پزشک مجربی شد. تحقیق هم می کرد و در آن نیز به موفقیتهایی رسید. مدتهاست با من وقت و بیوقت تماس میگیرد، بیشترهنگام کشیک شبانه اش به من زنگ می زند. از پیشرفتهای کاری اش ، از کتابی که نوشته ، سختی کار در جای کوچک، تعاونی که سر همگی شان کلاه گذاشته و پولشان را برده، خانه ای که به زحمت خریده و از فرزندانش صحبت می کند. در این تماس ها بیشتر او صحبت میکند و من شنونده هستم، گاهی در تایید او حرفی میزنم. اما همانطور که ناگهانی تماس گرفته، ناگهانی هم خداحافظی میکند.مهربانی ومحبت اش را این بار چون موفق نشده بود با من تماس بگیرد با پیام فرستاده بود " شما را دوست دارم مثل نان و نمک"
سوم مرداد 89
غرق نورم گرچه سقفم شد خراب/روضه گشتم گرچه هستم بو تراب
پاسخ دادنحذفگرچه مستی عشق خرابم کرد / اما اساس هستی من زین خراب اباد است
شعر ترکی
پاسخ دادنحذفخاکستر عشقم منه تحقیر له باخما/مین گنج چیخار بو ویرانه لیگیم دن