چشم همه دنیاخیره به نیویورک بود.تمام کانالهای تلویزیونی تصاویرمربوط به اصابت دوهواپیمای مسافری به برجهای تجارت جهانی را نشان میدادند.برخوردهواپیما به برج،برخاستن ستونی از آتش و دود،تصویر کشته ها و زخمی ها وعکس مردی که از وحشت خود را از بالای برج پرت کرده ودر میان زمین وآسمان بود.دنیا نقطه عطفی تازه راتجربه میکرد.وحشت ازبروزجنگی تازه ونگرانی و ابهام از اتفاقات در راه همه را با خود درگیر کرده بود.
درمانگاه در انتظار آقای دکتر بود. هرروزسر ساعت هفت ونیم دکتر با لباسهای مرتب وبا بوی خوش مخصوص اش میرسید تا دهها بیمار چشم براه راخوشحال کند.اینجا در جنوبی ترین نقطه تهران همه روی اووطبابت اش قسم میخوردند.
از محلات دور ونزدیک ،حتی از شهرستانها برای خاطراو می آمدند.همه با هم متفق القول بودند که دستش شفاست.همیشه ازاو ودلسوزی و گذشتهایش به بیماران یاد می شد.
کم کم همه نگران می شدند.با آمدن رجب کارکنان به سمتش رفته و جریان را گفتند.رجب همه کاره درمانگاه بود.از خریدوتعمیرات فنی بگیر تا رسیدگی به مشکلات درونی درمانگاه ومتفرق کردن لاتها واوباش کاراو بود. با تعجب گفت که دکتر را هنگام رفتن به بقالی دیده است که با رنوی پی کی اش به سمت درمانگاه می آمده است و حتما بایستی همین دوروبر باشد. از درمانگاه خارج شد وبا دیدن ماشین دکتردر نزدیکی آنجا خوشحال شد.
البته ماشین در جایی دورترازمعمول پارک شده بود.پس ازلحظاتی به محل ماشین رسید.دکتر پشت فرمان نشسته بود وبه بیرون نگاه میکرد. رجب نزدیکتررفت ودکتر راصدازد.دکتر آرام نشسته بود وجوابی نمیداد.
رجب گفت: دکترمریضا منتظرن.نمیاین؟و درماشین رابازکرد.دکتر تکانی نخورد.رجب جاخورد.مثل این بودکه دکترسالهاست مرده است.
درکنارش یک نان بربری تازه و یک روزنامه به چشم میخورد.
تیتراول روزنامه این بود: آمریکا درآتش بیست وششم مهرماه89
کاش ارزش وقدر اطرافیان ارزشمندمان را تا هستند بدانیم اما متاسفانه وقتی به ارزش یک دوست پی میبریم که اورا از دست داده ایم.
پاسخ دادنحذف