از بالا که نگاه میکردی،تخت را می دیدی با رواندازی و دو نفر که با فاصله در دو سوی تخت خفته اند. فاصله ای به اندازه سالها زندگی.هر روز دلیلی بود برای بیشتردور شدن شان .دور بود روزهایی که با هم یکی شده بودند و حالا چرا این قدر نا آشنا وغریبه ازهم ؟
فرزندانشان در دوردست بودند و گویی با رفتن شان دلایل با هم بودن شان کمرنگ تر شده بود.مرد به این می اندیشید که چرا اینگونه شد؟چرا عصرها شوق به خانه آمدن ندارد؟می کوشد در کوچه ها بچرخد وبچرخد تا تاریک شود.آنقدر خسته بیاید تا تنها اندک فرصتی برای دیدار باشد و زن آنقدر به خودش ومشکلات جسم وروحش فکر میکرد که هیچ تمایلی در خود نمیدید که حتی مرد را لمس کند.گاه که نفس مرد در رفت وآمدی معمول به گونه اش میخورد چندش اش میشد. گویی هر دو بی آنکه بخواهند می کوشیدند از هم پرهیز کنند وتماسی با هم نداشته باشند.
زن می پرسید : چه خبر؟ بی انکه منتظر پاسخی باشد ومرد خبرها رامی گفت ،بی اینکه در چشمهای زن نگاه کند و انتظار شنیدنی داشته باشد.
آن روز مرد پس از اینکه به خانه آمد خود را با روزنامه مشغول کرد.زن هم آشپزی میکرد.مرد روزنامه را به کناری گذاشت تا برای خرید بیرون رود.ناگاه در قلبش احساس درد شدیدی کرد.نمیخواست به زن چیزی بگوید،اما درد امانش را بریده بود.ناگاه زن را با اسم کوچکش صدا زد. زن جاخورد.آهنگ نامش در گوش برایش غریب بود.اما زمانی کوتاه با این فکر مشغول بود،چرا که صدای افتادن مرد آمد.
ساعاتی بعد در بیمارستان در کنار مرد خفته بر تخت نشسته بود و به این فکر میکرد که آیا فرصتی خواهد بود تا بار دیگر باهم به گفتگو بنشینند؟ بیست وششم مهرماه 89
تغییرات درششم آبان ماه
حیف شد.
پاسخ دادنحذفچون حقیقت خیلی از زندگیهای امروزی را نشان میداد.مساله مهم اینست که خواننده برداشت درستی داشته باشد.
نگاه پیشداورانه وبراساس حدس وگمان نباشد.ok
با رامكال موافقم، حقيقت زندگي بود! هميشه همه ما بايد حسرت لحظات از دست رفته رو بخوريم!
پاسخ دادنحذف