گوشه دهان زن را با دستمال مرطوب تمیزکرد تارنگ سبز پاک شود.لبهاخشک بودند وقاچ قاچ.چشمهای زن نمی دید حتی وقتی که باز بود.دست او را در دستش گرفته بود و به این می اندیشیدکه با همه بهم ریختن سر وصورت،هیچگاه این چنین معصوم ،پاک و زیبا نبوده است .هیچ وقت مثل حالا دوستش نداشته است و نخواسته که به صدای آرام "دوستت دارم"اش ،پاسخی بیاید.با دست دیگرش دست اورا نوازش کرد.
هشت ساعت از عمل دشوار و طولانی مفز میگذشت و زن هنوز کامل به هوش نیامده بود.در این مدت کم کم مایع سبز بیهوشی را بالا آورده بود. در لحظات دیگر ناله کرده بود. بعدها به مرد گفته بوددر آن زمان خود را در حفره های سیاه تو در تویی در حال سقوط می دید.
روز مرد تحمل نکرده بود ساعات پرانتظار و بی پایانی را پشت در اتاق عمل تامل کند.تنها وقتی آمده بود که زن در اتاق ریکاوری بود. حالا بی خستگی و پس از هشت ساعت همچنان در انتظاربود که زن به حال آید و اورا بخواند.به دهان از حالت برگشته زن نگاه میکرد و یاد ترانه هایی می افتاد که زن برایش خوانده بود.به حرفهایی که میزد.به چشهای بسته اش نگاه میکرد ویاد چشمان سیاه دخترشان می افتاد که هنگام تولد به همه زنده و گیرا نگاه میکرد.به سر و گوش کامل باندپیچی شده اش نگاه میکرد و یادزمانی می افتاد که زن سر بر شانه اش میگذاشت و با هم ساعتها گفتگو می کردند.در آن حال با دست آزادش موهای نرم اورا نوازش میکرد.
کم کم زن به هوش می آمد،اما نای حرف زدن نداشت.مرد دستهایش را در دست گرفته بود و سعی میکرد احساس اش را به او منتقل کند.در چهره آرام زن ، آرامش پسرشان را میدید.
با همه خطرات عمل حتی لحظه ای به این اندیشه نکرده بود که شاید از این گذرگاه نگذرند.در این هشت ساعت همه زندگی بیست ساله شان از جلوی چشمانش عبور کرده بود.راه رفتن های بی پایان در آغاز دوستی شان در خیابانها که در آن زمان را گم میکردند "زن بعدها گفته بود که یکبار کفش اش تنگ بوده و پایش را می زده است اما به روی خود نیاورده و وقتی به خانه رسیده،از دیدن کفش پر از خون اش یکه خورده است."
ریختن همه وسایل زندگی شان دروانت کوچکی که حتی پرهم نشده بود.خانه های مستاجری جورواجور،صاحبخانه های مختلف بااخلاقهای گوناگون،آمدن پسرشان با چشمهایی که تا دو روز بازش نمیکرد،به مهد گذاشتن اش ومشکل بیمار شدن اش،سرکار نرفتن ناچاری و شنیدن غرولند صاحبکاران، ایستادن همواره و درهمه لحظه ها کنارهم و گذشتن از همه بحرانهایی که زندگی شان را تهدید کرده بود و حالا این یکی که سخت تر از همیشه بود .
با همه شناختی که از زن داشت،این روزها طور دیگر دیده بودش. می پنداشت که در برابر این طوفان به خود بلرزد.اما وقتی دیده بود استوار ومحکم به سمت اتاق عمل میرود حیرت کرده بود.زن بعد دیگری از خودش را نشان داده بود که کمتر آن را حس کرده بود.
لبهای زن تکان خورد .مرد گوشش را به دهان او نزدیک کرد تا بهتر بشنود.زن آرام اما واضح صدا می زد:مامان
پنجم آبان 89
شاید اگر چنین تجربه هایی در زندگی وجود نداشت،هیچگاه انسان کاملا ارزش ومعنای واقعی عشق ومحبت را درک نمیکرد.
پاسخ دادنحذفوجالب اینکه در هر سنی،در هر مرحله ای از زندگی وبا تمام عشقها وخاطراتی که در زندگی تجربه میکنیم وبه هر جایگاه،شهرت،مرتبه ومنزلت که برسیم،وحتی زمانیکه خود پدر بزرگ یا مادر بزرگ شویم باز هم همیشه در تنهاییها،غمها ونگرانیهایمان وحتی مواقعی اینچنین در ضمیر ناخودآگاهمان در طلب وجستجوی کسی هستیم،که نه ماه مارا در وجود خویش پرورانده است ،دست پر مهرش برای اولین بار مارا با عشق در آغوش گرفته است ووجودمان را از مهروعشقش سیراب ساخته است .حتی بعد از مرگش همیشه این نیاز را احساس میکنیم.
Man ham onja boodam,, ajab roozi bood,, aslan halemono nemifahmidim...
پاسخ دادنحذفاین لحظات تلخ هستند که ارزش و قدر واقعی لحظات شیرین را مشخص میکنند.
پاسخ دادنحذفتجربه سخت و نفس گیری بود.
من هم تجربه ای به همین تلخی دارم که برایتان مینویسم.
کلاس دوم راهنمایی بودم.
شیفت مدرسه ام صبح بود و حدودای ساعت یک بعد از ظهر بود که به خانه نزدیک میشدم.
اونروز کلا روز سنگینی بود.
نمیدونم شاید این احساس را تجربه کرده باشید که گاهی اوقات آدم از اینکه یک روز را با خوبی و خوشی به سر رسانده متعجب میشود!
اون روز انگار حسی داشتم که به من میگفت واقعه ای تلخ اتفاق خواهد افتاد.
اما از آنجا که همیشه سعی میکنم انرژی منفی به خودم ندهم از دلشوره ای که داشتم میگذشتم و سعی میکردم سرخوش باشم.
از مدرسه تا خانه فاصله ای نبود.
قدم زنان در حال بازگشت به خانه بودم تا حدودای صدمتری خانه رسیدم.
محله ما چند پسرک 6-7 ساله داشت که همه هم ردیف بودند و اتفاقا از دوستان صمیمی و هم بازیان برادرم... اسم یکی از آنها محمد بود.پسر همسایه دیوار به دیوارمان.
قدم به قدم به او نزدیک میشدم.
فاصله حدود 20 متر بود که متوجه شدم محمد به چشمان من خیره شده!!
به روی خودم نیاوردم .
نزدیک تر شدم که از کنارش رد شوم یک دفعه صدایم زد.
در همین لحظه چون فاصله با در خانه مان خیلی کم بود متوجه باز بودن در خانه شدم.
محمد: آقا رضا؟
-جانم؟سلام خوبی محمد جان؟
محمد: رضا مادرت رفته زیر کامیون!
ای خدا
هیچوقت اون لحظه از چشمم نمیره.
اگر بدانید چه چیزها که در اون چند ثانیه بر من نگذشت.
گفتم تمام شد.
بی مادر شدم.
خدایا چکار کنم؟
پاهایم سست شد.
اما حرف محمد باورم نشد.
فکر کردم با برادرم دعوایی چیزی کرده و میخواهد اذیت کند.(چون سابقه بی ادبی به بزرگترها در زمانی که عصبی میشد را زیاد داشت)
اما برای من که چنین خبری را شنیده بودم، تلاش برای فهمیدن صحت ماجرا مهمتر از تنبیه محمد بود.
دست پاچه به داخل خانه دویدم.
وای خدای من
همه همسایه ها ریخته اند اینجا!
خدایا چه شده؟
حال بسیار عجیبی بود.
امیدوارم هیچوقت هیچ کس در چنین موقعیتی قرار نگیرد.
خانم های همسایه تا منو دیدن دویدن طرفم.
من و بغل کردن گفتن هیچی نیست نترس رضا جان.
مادرت سالمه.
مامانم رو دیدم که چهار پنج نفر از خانم های همسایه دورش رو گرفته بودن و یک خانم غریبه هم اونجا بود.(بعدها متوجه شدم مادر اون آقایی بوده که زده به مادرم.)
آخ آخ مادر از درد قفسه سینه و پهلو فضای خانه را پرکرده بود.
من فقط چیزی که یادمه اینه که بهت زده رفتم یک گوشه نشستم.
هیچ عکس العملی نداشتم.
مغزم داشت میترکید.
چقدر فکرهای جور و وا جوری بود که سراغم آمد.
خدایا مادرم معلول شد؟
فقط یادمه که بچه های همسایمون میومدن از جلوم میرفتن و منو نگاه میکردن ببینم عکس العملم چی هست؟
منم بی تفاوت نشسته بودم.
مثل کسی که تمام هستیش در حال نابودی هست.
در همین حال و هوا بودم که یکی از همسایه ها اومد سراغم.
گفت رضا جان مامانت سالمه.پاشو بیا بریم ببینش.
من رفتم پیش مامانم.
الهی بمیرم برای مادر که چقدر ستم کش هست.(البته مادر داریم تا مادر!)
در همان حال - با اون همه دردی که داشت تا چشمش به من افتاد گفت سلام مامان . خوبی؟
ناخداگاه پریدم توی بغلش و افتادم به گریه.
البته همسایه ها گفتن بیا از این طرف پیش مامانت چون قفسه سینش درد میکنه و درد داره.
مادر گفت عزیزم هیچیم نشده.خدا مامانتونو براتون نگه داشت.گریه نکن.
بعدا که همه رفتن دو تایی کلی با هم گریه کردیم.
و ...
..
.
امروز حدود 15 سالی از اون روز میگذره .
اما اون خاطره تلخ و اون لطفی که خدا در حقم کرد هیچ گاه فراموشم نخواهد شد.
لطفی که اگر نبود شالوده زندگی و سرنوشت من قطعاً تغییر پیدا کرده بود.
پی نوشت: شرمنده اگر باعث ناراحتی شدم.
ارادتمند
FX
FX عزيز،
پاسخ دادنحذفخيلي برات خوشحالم، من كه متن داستان واقعه رو خوندم گري ه ام گفت چه برسه به...
يه چيز جالبي كه شايد براي همه جالب باشه اينه كه در همون لحظه كلمه مادر به زبان مادري بيان ميشه، هرچند هم كه فرد زبان مادريش يادش رفته باشه!
يادمه بچه بوديم تو مهد كودك مي خونديم،
اي آفتاب گرم
اي مهر جان پرور
اي آشناي خوب
اي مادر اي مادر
از نور مهر توست آبادي خانه
مادر تو هر لحظه هستي به فكر ما
مي بينمت هستي تا نيمه شب بيدار ...
doostan
پاسخ دادنحذفNemidoonam eshkal az kojast ? vali har chi hast hamegi bache naneh hastim! !
az madaranemoon bekhater dardi keh mogheye zaeedane maha keshidand mazerat bekhahim