جای خونها هنوز پاک نشده بود، با این که چندین بار آب ریخته بودند و حتی با جارو وکارتک محکم روی زمین کشیده بودند که لکه های قرمز محو شود. از دور تر که نگاه میکردی، مسیر خون که از نزدیکیهای دیوار شروع شده و تا نزدیکیهای جوی می آمد نمایان بود.
باز هم مثل دو روز پیش توی پیاده رو قدم می زدم، به جای هر روزی که می رسیدم، بر میگشتم و در جهت مخالف می رفتم. خواسته و ناخواسته چشمم به خونها می افتاد و تکه هایی از آنچه که رفته بود؛ یادم می آمد. گاه بالای سر خونها می ایستادم و نگاه می کردم. حتی نمی دانستم زن حالا کجاست؟ سالم است یا نه؟ در بیمارستان است یا خانه و هزار سوال دیگر نپرسیده داشتم، ذهن ام پر می کشید و به یاد مادر خودم می افتادم و آخرین دیدار که یکماه پیش در آخرین مرخصی رخ داده بود. مادر مریض احوال بود، اما خودش را روی پاهایش می کشید، تا من غصه نخورم. دائم هم می گفت خوبم، خوبم؛ با وجودی که سن زیادی نداشت دچار ناراحتی قلبی بود. دکتر تاکید کرده بود که استراحت کند. اما کو گوش شنوا. مگر مادر می توانست قرار بگیرد.
دو روز پیش زن چادر به سر آمده بود، تامن به خودم بجنبم که چه شده زن پای خودش را با زنجیر به کرکره مغازه بسته بود و قفل بزرگی رویش زده بود. هاج و واج مانده بودم.
به من گفته بودند از این مغازه چهاردهنه مراقبت کنم. وقتی دو هفته قبل افسر نگهبان مرا به اینجا فرستاده بود گفته بود که ممکن است افرادی بیایند و بخواهند از داخل مغازه ها چیزی بردارند؛ یا شیشه را بشکنند یا نا امنی دیگری ایجاد کنند، باید مراقب باشی که کسی نزدیک نشود. خواسته بودم بپرسم یعنی از ذهن ام گذشته بود که بپرسم؛ مغازه ها مال کیست و جریان چیست ولی میدانستم که سوال نکردن بهتر است . بعداً از سربازهای دیگری که پست مان را با هم عوض می کردیم؛ پرسیده بودم و جسته گریخته دانسته بودم که صاحب مغازه ها ،بدهکار فراری است و ممکن است طلبکاران به مغازه ها حمله کنند. بهر حال نمی توانستم علت حرکت زن را بفهمم.
پیش رفتم و گفتم : آهای خانم چیکار می کنی، زن چادر مشکی سر کرده بود و روی خود را پوشانده بود، وقتی برگشت و نگاهم کرد، دلم لرزید. یک لحظه احساس کردم که مادرم دارد مرا نگاه میکند. زن سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت، زنجیر کوتاه بود و کوتاهی اش باعث می شد که زن تنواند حرکت زیادی داشته باشد. اما همان یک لحظه نگاه اش هیجان و خستگی را با خود داشت.
برگشتم و به چهار دهنه مغازه نگاه کردم. لوازم خانگی لوکس، تلویزیون های تخت، مایکرو فر، جاروبرقی، اتوبرقی بدون سیم، یخچال فریزهای دو در، چیزهایی که نه در خانه خودمان و نه در خانه فامیل هایی که وضع مالی بهتری داشتند هم ندیده بودم.
به چادر زن نگاه کردم. نو نبود و حتی جاهایی می شد وصله های ماهرانه ای را دید. تکلیف ام را با زن نمی دانستم. چرا آمده بود و خود را به کرکره مغازه بسته بود؛ کرکره هایی که با قفلهایی به مراتب بزرگتر از قفل زنجیر او بسته شده بود. می دانستم که عده ای خود را در زیارتگاهها به پنجره یا میله های آن می بندند تا مرادشان را از امام یا امامزاده ای بگیرند؛ اما اینجا که مقبره نبود؛ اینجا که مرادی نمی داد.
کم کم دور زن عده ای جمع شدند، جمعیت که کمی بیشتر شد، سوالها شروع شد:
خواهر چی شده، خودتو چرا بستی اینجا؟ پول تو رو هم خورده؟ چقدر بوده پولت؟
امان از طمع، پیر زن تو هم طمع کردی؟
ببین از شکم خودشو و بچه هاش زده، داده این مرتیکه پفیوز بخوره، یه آبی هم روش.
حالا چرا خودشو بسته؟ فایده ای نداره که.
نزدیک جمعیت رفتم و آنها را متفرق کردم. این بار نا خواسته گفتم:
مادر، مادر خودتو چرا بستی؟ الان ماشین گشت می آد، می برنت کلانتری ها.
زن گویی کر و لال بود. چیزی نگفت حتی نگاه هم نکرد. هر چند دقیقه عده جدیدی دور زن جمع می شدند. اما زن چادرش را روی سرش کشیده بود و ساکت بود. چادر را طوری سر کرده بود که قفل و زنجیر هم پیدا نبود.
معذب بودم و این پا و آن پا می شدم. امکان ارتباطی با فرماندهی نداشتم. اولین ماشین گشتی را که از آنجا می گذشت، جلویش راگرفتم و جریان را گفتم. افسر گفت:
- چیه گدایی می کنه؟
- نه جناب سروان خودشو با زنجیر بسته به کرکره مغازه.
- نمیذاشتی.
- تا اومدم متوجه بشم، بسته بودش.
- عیب نداره بذار بی سیم بزنم کسب تکلیف کنم.
تا افسر با مرکز تماس بگیرد، باز هم به طرف زن رفتم:
- مادر کلید و بده، قفلو وا کنم برو. واسه خودت دردسر درست نکن.
زن بازهم چیزی نگفت. به طرف ماشین گشت رفتم و گفتم:
- یا کره یا خودشو زده به کری، هر چی می گم جواب نمی ده.
افسر گفت: تایکساعت یک مامور با وسائل میاد.بعد به راننده گفت که حرکت کند.
فکر کردم " حتی نخواست از اتومبیل پیاده شود" و ته دلم فحشی دادم. وقتی به سمت مغازه برگشتم، جمعیت دور هم جمع شده بودند. گاهی نزدیک می آمدند و اگرچیزی نمی گفتم نزدیکتر هم می آمدند. کم کم سر و صداشان در آمده بود:
بیچاره پیرزن چیکار کنه پولشو خوردن هیچکی هم جوابگوش نیست.
من اونروز دیدمش ضجه میزد؛ بیچاره شوهر مرده است با این پول زندگی اش می چرخیده.
بیچاره مات شده، حال خودشو نمی فهمه.
بره هرزگی کنه، زندگی شو چطور بگذرونه؟
کم کم می دیدم که جمعیت زیاد تر می شوند و شجاعت شان هم بیشتر. در مقابل فریادهای من هم که می گفتم" نزدیک نشید، جلو نیاین" دیگر وحشتی ندارند.به دستهایم نگاه کردم، خالی بود. اسلحه نداشت، ته دلم خوشحال هم بودم. "اسلحه باعث دردسره ، میای هوایی بزنی یهو زمینی می شه میخوره به یه بدبختی یا یه قلچماقی پیدا میشه تو شلوغی از دستت می کشه بیرون". به کمرم باتوم بود اما فکر کردم یک باتوم با ده پانزده نفر آدم گردن کلفت چه می خواهد بکند؟ لهم می کنند. بهتر دیدم باز هم به زبان خوش حرف بزنم:
آقایون بفرمایین متفرق شین. الان هم یک ماشین می آد ایشونو می بره غائله ختم میشه. جمعیت هو کشید و سرو صدا بلندتر شد. کم کم دست و پایم را گم میکردم .باز بالای سرزن رفتم ؛ این بار داد زدم: بابا پاشو برو بساطت رو جمع کن.مارو تو دردسر ننداز.
ناگهان از میان جمعیت پاره آجری به سمت شیشه مغازه ای که زن خود را به آن بسته بود رها شد. فقط توانستم سرم را بدزدم. پاره آجر از لالای کرکره ها گذشت و وقتی به شیشه خورد صدای مهیبی برخاست. شیشه خرد شد وتکه هایش به اطراف پرت شد. خودم را عقب کشیدم، زن هم خواست برخیزد و بگریزد ولی پایش در قفل و زنجیر بود. همراه با صدای شکستن شیشه صدای ناله او هم برخاست.
جمعیت پراکنده شد، چرا که در همین لحظه ماشین کلانتری رسید. دو سه مامور از آن پیاده شدند و دادو بیدادی بر سر باقی جمعیت کردند. من مات و گیج ایستاده بودم و نمی دانستم چه کنم. دردست یکی از ماموران قیچی قفل بر بود که زنجیر را از کرکره سریعاً برید. بعد دو تا از مامورها زن را کشان کشان سوار اتومبیل کردند. همراه با زن که روی زمین کشیده می شد، خونش هم مسیرسرخ رنگی در پیاده رو رسم می کرد، افسرگفت "سریع با آب و جارو اینجا رو بشور". یکی از سربازام می مونه پیشت. ما بازم بهت سر می زنیم. من فقط توانستم بگویم:"چشم جناب سروان"
به ماشین کلانتری نگاه کردم، زن ساکت و خموش نشسته بود و باز هم چادرش روی سرش بود. خونش را که می شستم اشکم ناخود آگاه سرازیر شد.
حالا دو روز گذشته بود. یک شیشه شکسته که رویش را با نایلون پوشانده بودند و مسیر خون زن در پیاده رو همه آن چیزی بود که از ماجرای آن روز به یادگار مانده بود.
چهارم شهریور ٨٠
داستان تعلیق دارد که آدم آن را بخواند اما ته ندارد در پایان هیچ چیز از زن نمی فهمیم چرا آمده برای چی آنجا بوده این صحبت های دیگران به مفهوم واقعیت نیست آیاآنرا باید واقعیت فرض کنیم؟
پاسخ دادنحذف