شب و روزم با یاد او می گذشت. همه جا جلوی چشم ام بود. موهای سیاه و صافش از زیر روسری خوش رنگش بیرون می زد و با هر حرکت اش در هوا پخش می شد. چشمهای سیاه شادابش با هر نگاه ترا آب می کرد. دهان کوچک اش هزار راز می گفت. قد و بالایش، ابروان پیوسته اش و خلاصه همه وجودش برایم دوست داشتنی بود.
دانشکده آخرین روزهایش را می گذراند و آینده اش نا معلوم بود. چه باید می کردم؟ درسم تا پایان ترم که حالا یکماه هم کوتاهتر شده بود، تمام می شد. باید کاری می کردم. خیلی با خودم جنگیدم، با خود گفتم: توی گوژ پشت را نه او، که هیچ دختر دیگری هم به همسری قبول نمی کند. اما آن چشمها دست از سرم بر نمی داشتند. باید کاری می کردم، جسارت این را نداشتم که خودم مستقیم بروم و حرفهایم را بگویم باید یکی را پیدا می کردم و چه کسی بهتر ازمنصور .
در کافه تریا ی دانشگاه بودم که قادر آمد، کمی رنگ پریده بود و حرف تو دهانش نمی چرخید.
- گفت: میخوام یه چیزی بهت بگم .
- گفتم: بگو
اما نمی توانست . برای من هم سخت بود بفهمم دردش چیست؟ تا اینکه گفت. فقط یک کلمه گفت، یک نام: پروین.
من تکرا ر کردم : پروین؟ خوب چی؟ میدانستم که قصدش چیست اما باورش برایم سخت بود.
حالا من سکوت کرده بودم و قادر حرف میزد: از درسش که تمام می شود، زمین های پدرش و نقشه هایی که داشت. آخر هم گفت: تو حرفم را به اوبگو، اگر نشد دستکم خیالم راحت می شود.
منصور که صدایم کرد، هزار فکر کردم. او که همیشه روان صحبت می کرد با من من شروع کرد. قلبم شروع به تند زدن کرد. تا گفت قادر و بعد پروین، هیجانم فرو نشست. راستش کمی هم دلم خنک شد. باید هرچه زودتر به پروین می گفتم که چه خواستگاری پیدا کرده است.
از میترا اصلاً خوشم نمی آمد. بین بچه ها به دختر صورت سنگی معروف بود. چون چهره اش همیشه به یک حالت بود. مرا با دوستانم دید و خواست با من صحبت کند. وقتی دو تایی در خیابان پشت دانشکده قدم می زدیم و او کلمات سنگی اش را بر سرم آوار می کرد، من ذره ذره فرو می رفتم . نتوانستم جوابی به او بدهم . تنها گفتم باشد خودم با منصور صحبت می کنم.
یکی دو روزی بیشتر تا تعطیلی دانشگاه نمانده بود و من در کلاس خالی روبروی پروین نشسته بودم و او را غرق در اشک می دیدم که زیباتر از همیشه بود. پاسخی به سوالهایش نداشتم چرا که برای خودم هم جوابی نبود. از ذهنم می گذشت که دلداری اش دهم. اما نگران آن بودم که برداشت دیگری داشته باشد.با آن اوضاع چطور می توانستم به ازدواج فکر کنم.
لحظاتی بعد هر کدام از ما در آینده ای نا معلوم از هم جدا می شدیم . نمی دانم بر سر قادر با آن عشق پرشور چه آمد؟ او هم در غبار سالها گم شد.
پانزدهم شهریور هشتادو نه
انتخاب جهار راوی برای داستان به این کوتاهی عجیب نیست؟همراه همیشگی
پاسخ دادنحذفزيبايي داستان به همون 4 راوي و به هم ريختگي مفاهيم و احساسته!
پاسخ دادنحذفواقعا زيبا بود!