یک جفت چشم سیاه از کنار پرده ای که پس زده شده بود به من می نگریست.من مات مانده بودم که چه کنم؟نه انتظار چنین کاری را داشتم و نه به تصورم می آمد.
خانه مشهدی محمد درمحله باغمیشه را با تلاش زیاد پیدا کرده بودم. دربدر دنبال جایی بودم که هم ارزان باشد وهم فارسی ندانند.چراکه عزمم را جزم کرده بودم که ترکی را یاد بگیرم .دانشجویان سعی ميکردند حول وحوش دانشگاه جایي را پیدا کنندتا راحت تر باشند،من اما جور دیگری فکر میکردم.
مشهدی محمد بازن وچهار فرزندش ازروستا آمده بودندوبا یک دستگاه حوله بافي قديمی زندگی میگذرانیدند. بار اول بود که گذار دانشجویی به خانه شان افتاده بود.همسرش دائم برایم غذامی فرستاداز کوفته تبريزی تا انواع آش وسوپ که جدا از خوشمزه بودن شان برایم تازگی داشتند.
من هم گاهی سری به اتاق شان میزدم.اتاقی که به اندازه اتاق من بود.همسرش و دخترش جمیله بیرون نمی آمدند و درپستوی ته اتاق که دستگاه هم آنجا بود ميماندند.دار قالی هم داشتندکه مشغولش بودند.اگر اتفاقی آنهارا میدیدم تنها یک چشم شان پیدا بود .
درست زمانی که آنجا بودم اتفاقات بیست ونهم بهمن تبریز افتاد.ماجراهایي که نيروي اصلی اش از درون امثال مشهدي محمدها بیرون مي آمد.یادم هست درست یکروز بعدمشهدي محمد کم سواد عالمانه ميگفت:"یاتانماز" که معنای آن این ميشد که این حرکت نمی خوابد و ادامه خواهد داشت.
کمتر از سه ماه بعد دانشگاه تعطيل شدومن مجبور به ترک خانه و بازگشت به شهرم شدم.اماخاطره آن دوچشم سیاه ومالک جسور آن هنوز هم با من است.
بیست وسوم مردادهشتادونه
test
پاسخ دادنحذف