۱۳۸۹ مهر ۱۶, جمعه

همراه پیاده روها



بیست و دو ساله که بودم ، می پنداشتم دیر یا زود خواهم رفت.روزی چشم در چشم مادرم گفتم که بیست و سه سالگی را نخواهم دید. در چشمانم نگریست و هیچ نگفت. تنها قطره اشکی از گوشه چشمانش فرو ریخت و بعد دور شد.
بازی زندگی بگونه ای رقم خورد که مادرم هفت سال پیش درگذشت ومن هنوز با شور وشوق زندگی می کنم.
نه سال پیش به خاطر تغییر شغل به تهران آمدم. این اولین و امیدوارم آخرین و طولانی ترین جدایی من از خانواده بود. این جدایی هفت ماه طول کشید و پر بود از ماجراهای غمبار گوناگون. هر کدام از آنها شاید بتواند موضوع یادداشتی شود .واقعیت این است  که صبح ها از ساعت ٣ بامداد بر می خاستم و اولین کاری که می کردم نوشتن بود. با چه انرژی عظیم و بی پایانی کار می کردم و می کوشیدم راه را از چاه بیابم . هنوز دفتر یادداشتهای آن هنگام را دارم که به مناسبت و در زمانهای خاص آن را نقل خواهم کرد.
اما دراینجا فقط می خواهم به مناسبت رفتن همراه پیاده روی های این روزهایم به خاطره دوست دیگری بپردازم.اورااز دانشگاه می شناختم. با آن صحبت کردن آرام و احتیاط آمیز . بیشتر اوقات سبیلهایش را می جوید و به حرص و جوش خوردن و حساسیت زیادمعروف بود.
 پس از نزدیک به بیست و یک سال یکدیگر را دیدیم. ساده ترین کار پیاده روی در ساعات آغازین صبح بود. مسیر رااوانتخاب میکرد که از پارک ستارخان گرفته تا کوچه های پردرخت دریان نو و گاه باغهای طرشت را در بر میگرفت. از هر دری سخن می گفتیم ، من از مشکلات کار می گفتم و او دانسته هایش را ذره ذره در کامم می ریخت. هر چه از مدیریت و هدایت میدانست و آن را در طول سالها فرا گرفته بود . تا اینکه به علت نارسایی قلبی که داشت ومشکل آلودگی هوا نتوانست بیاید.
 روز اولی که تنها وبی او در کوچه های دریان نو قدم میزدم حس غریب تنهایی در جانم چنگ زد و اشکهایم با یاد او بی تاب جاری شدند. اکنون و پس از نه سال ، دیگر بار همراه پیاده روی هایم رفته است و تنها مانده ام. با این تفاوت که از آن دوران سخت که بیشک یکی از دشوار ترین آزمونهای زندگی ام بود گذشته ام. دیروز هنگام گام زدن بر سنگفرش پارک  یاد هردو دوست را گرامی داشتم و با خود گفتم راه ادامه دارد .......
                                                                                    یکم  مردادماه هشتادونه           

۴ نظر:

  1. زنده باد بر مردانی که با تلاش و کوشش و خودباوری طعم تلخ سختی های دوران بحران را با طعم شیرین آرامش عوض میکنند.
    قدر آرامش را کسانی میدانند که سختی کشیده روزگار باشند.

    مخلص
    FX

    پاسخ دادنحذف
  2. افسوس که حس پدرها ومادرهایمان را تنها زمانی در می یابیم که خود پدریا مادر شویم ویا هنگامیکه دیگر گوهر وجودشان را از دست داده ایم

    پاسخ دادنحذف
  3. ان پزمرده گل های بهاری در باد/کز می جام شهادت همه مدهوشانند
    یادشان زمزمه نیمه شب مستان باد/تا نگویند کز یاد فراموشانند

    پاسخ دادنحذف
  4. بعدالتحریر:نوشته ها لزوما عین واقعیت نیست.

    پاسخ دادنحذف