۱۳۸۹ آبان ۷, جمعه

یاد دوست


نمی دونم اون چیه که باعث میشه وقتی بهت فکر می کنم ،مثل یک بچه بزنم زیر گریه. همه این سالهایی که دور از هم بودیم و هر کدوم به کاری مشغول ،یادم می آد و همه روزهایی که با هم بودیم و ساعتها شو با هم سپری کردیم.
از نیمکتهای چوبی درب و داغون مدرسمون که همه فکر و ذکرمون مچل کردن آدمهایی بود که گذاشته بودن راهنمای ما بشن و ما از  هر حرکت و رفتارشون هزار تا ایراد می گرفتیم تا کوچه های خالی که بیشترین شوق و شورمون تو اونجا می شکفت .توئ بازی الک دولک، چهل توپ، زو، هفت سنگ و بازیهای نشسته که آخر شب که دم اومدن باباها بود،می شد انجام داد. آخه مگه میشد تو کوچه موند و نگاه غضب آلود و خسته پدرو موقع اومدن به دوش کشید. از پس سر و صدا و اعتراض مادرهابر می اومدیم، اما زورمون به پدرها نمی رسید که خیلی قویتر از همه ما بودند.
 بعد تر که بزرگتر شدیم، محله ها فرق کرد. بچه ها هرکدوم طرفی رفتند، اما بالاخره همه جا دوستی داشتیم. تابستانها کار بود و زحمت. تو گرمای تهرون بایست سرکار می رفتیم، اگرزرنگ بودی میتونستی اقلاً سرکارراحتی بری و اگر بیزبون بودی و تو سری خور ، تو گاراژ می بایستی شاگردی مکانیکارو می کردی که دائم همه جات روغنی باشه و سیاه وهمه اش فحش بشنوی.
بعد شور و شوق دانشگاه بود،اینجا هم دوستا جدا شدن .بعضی ها رفتن و دیگه ندیدیمشون، راه شون قبل از دانشگاه از ما جدا شد.
چهار سال تو دانشگاه تو هر بازی ای شرکت کردیم؛ خودمونو خیلی بزرگ میدیدیم و دنیا رو خیلی کوچک. میخواستیم دنیا رو تکونش بدیم و همه چیزشو عوض کنیم . دنیا سرجاش موند و فقط وضعیت ما تغییر کرد. بعدافتادیم تو اجتماع. زندگی دیگه ای آغاز شد. دکترا و مهندسای فردا رفتند سراغ کار. امایکی بازاری شد یکی رفت سراغ تولیدی یکی هم شد کارگر. کمتر دیدیم کسی بره دنبال رشته ای که خونده بود.
سالها گذشت و چرخ گشت و به اینجا رسیدیم. توی این چهل و اندی سال خیلی جاها کار کردیم،خیلی آدمها رو دیدیم و از خیلیها بریدیم ،اما دوستیهای قدیم  با تو و دیگران فراموش نشدنیه. این تویی که میگم فقط تو نیستی. میتونه یه همکلاسی چهارم دبستان باشه که با هم توی یک کلاس پشت یه نیمکت یه سال نشستیم و میتونه فلان همسایه ای باشه که راههامون خیلی زود جدا شد ،یا همکلاسی دیگه ای باشه تو داشگاه که عمرش به بیست هم نرسید.
دلم برای همه اونهایی که روزی باهاشون بودم می تپه ؛ هر کجا که باشن و هر کاری که بکنن و فراتر از اینها هر چقدر هم عوض شده باشن. چون همه اینها تاریخ منه و هویت منه و هویت آدمو نمی شه ازش گرفت.


                                                          بعداز یک خواب رویایی
                                 پنج بعد از ظهر اول شهریور هشتاد



۲ نظر:

  1. کاش ما بچه های دیروز همونطور که بزرگ شدیم، دلامونم با همون صداقت وصافی دوران کودکی بزرگ میشد.

    پاسخ دادنحذف
  2. رامكال مخالفم!

    دل همه آدم ها صافه! همه آدم ها حتي اگر هم كه بزرگ شده باشن، تو دلشون هيچ نيست، حتما دل همه براي همكلاسي و دوستاي قديمي مي تپه! اينو نبين كه تو زندگي و در برخورد با آدم ها دو رو ميشن و كلاه سر همه مي ذارن!
    كارتون (يا بهتره بگيم فيلم) رتتوي (Rattatoli) رو ديدي؟ اگر نديدي حتما ببين! ايگو در اون لحظه اي كه رتتوي رو مي خوره يكهو ميره به دوران كودكيش اونجايي كه گوگوش مي گه:

    همون شهري كه قد خود من بود
    از اين دنيا ولي خيلي بزرگ تر
    نه ترس سايه بود نه وحشت خواب
    نه من گم مي شدم نه يك كبوتر...

    توي اون دنيا هميشه شاهزاده دختر فقير رو مي خواد، پس آدم ها همه دلشون براي يار و همشهري اون دورانشون يار و همشهري تمام دوران زندگيشون دلشون مي لرزه!

    پاسخ دادنحذف